تبليغاتX
رامونای صورتی

...

!! نوشته شده توسط رامونا | 13:38 | دوشنبه یازدهم آبان 1388

تا ابد منتظرم

می دونم اصلا بعید نیست اینکه دیگه تنها نباشی یا حتی قبل از من هم یه کسی بوده و هست

اما من نمی خوام

نمی خوام

من باور نمی کنم

بازهم همین روزا می بینمت و روز از نو روزی از نو

دوباره عاشق می میره

هرروز که شروع میکنم می بینم امیدوار امیدوارم منتظرتر از همه ی روزای قبل

منتظر یه معجزه............تو...................

حتی اگه خودم با چشمای خودم هم ببینمتون بازم نمی تونم باور کنم

تا ابد منتظرت می مونم

همه رگهام از حرارت نگات خون می گیره

!! نوشته شده توسط رامونا | 16:32 | دوشنبه چهارم آبان 1388 •

قرنطینه

خیلی فیلم وحشتناکی بود

اصلا هر جا می ری حرف سرطانه حرف شیمی درمانی و پرتو درمانی و این خرچنگ لعنتی.

می ترسم

چند روز پیش توی اخبار شنیدم که یه راه درمان واسه ی یه نوعی از سرطان خون پیدا شده

خوب یه کمی امیدوار شدم اما یهو تصویرایی از بیمارای سرطانی نشون داد نگاه اون پسره اصلا یادم نمی ره لاغر لاغر بود موهاش همه ریخته بود و زیر چشاش سیاه و کبود شده بود و با یه سرم که به دستش بود روی تخت نشسته بود

وحشتناک بود

می ترسم

می ترسم

خیلی می ترسم

خدا کنه آدما بتونن برای همه نوعش راه درمان و راه پیشگیری پیدا کنن

همیشه از رشته های پزشکی بدم میومد ولی امروز دلم می خواد دکتر بودم و همه ی وقت و انرژیم رو می ذاشتم واسه کشتن این خرچنگ قاتل

البته می دونم بالاخره هرکسی باید یه روزی یه طوری بمیره ولی سرطان خیلی درد داره

می ترسم

 

!! نوشته شده توسط رامونا | 10:22 | پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 •

آره یا نه ؟

 

این روزا من از دوتا موضوع مختلف تشکیل میشم فقط دوتا یه موضوع که ازش می ترسم و یه موضوع دیگه که دیگه ازش نمی ترسم

 

اصلا من پر شدم از ترسیدن ها و نترسیدن ها

 

بیشتر من امروز ترسه

اما یه چیز خیلی مهم هست که اصلا دیگه ازش نمی ترسم و امیدوارم خیلی امیدوار

.

.

.

.

.

.

.

خوب ولی وقتی که خیلی امیدوار میشم یهو یه ترس ناگهانی میاد سراغم اما شکستش میدم

 

خدا که هست

 

نمی دونم می ترسم یا نه ؟

آره یا نه ؟

 

!! نوشته شده توسط رامونا | 19:1 | سه شنبه ششم مرداد 1388 •

مهربون تر

نمی دونم پشت اون نگاه ها چی هست نمی دونم پشت اون سکوت باشکوه چی هست امیدوارم خدا خواسته باشه خدا بخواد

 

خدا که هست پس امیدوارم خبرای خوب باشه

این بار برای اولین بار از اون نگاه نترسیدم نگاهی که مهربون شد

!! نوشته شده توسط رامونا | 20:33 | شنبه بیست و هفتم تیر 1388 •